علامه جعفری می فرمود: یکسال پیش از آنکه وارد حوزه علمیه تبریز شوم در خواب دیدم که یک دست به من کاسه ای شیر داد و من نوشیدم. گفتم: این دست که بود؟ گفته شد: دست علی بن ابی طالب علیه السلام بود.
و فرمود: در دوران طلبگی در نجف اشرف یک سال هوا خیلی گرم شد به طوری که در آن سال چند نفر از گرما هلاک شدند. حجره من خیلی داغ بود و در تابستان قابل استفاده نبود و من در حجره دوستان به سر می بردم. شبهای جشن، طلبه ها بیرون از حجره ها در فضای باز دورهم جمع می شدند. شخصی به نام شیخ حیدر علی که خیلی شوخ طبع و باعث شادی در جشن ها بود قسمتی از روزنامه ای را که جدا کرده بود بیرون آورد که در آن عکس خانم بسیار زیبایی چاپ شده بود.
گفت: اگر شما را مخیرّ کنند بین این که هزار سال با این دختر زندگی قانونی و شرعی داشته باشید یا یک بار جمال علی علیه السلام را زیارت کنید کدام را انتخاب می کنید؟
نفر اول سید اسماعیل، ریش سفید و بزرگ آن جمع بود. او جوابی داد که معلوم شد زن را انتخاب کرده است. نفر دوم هم گفت: هر شیعه ای هنگام مرگ یقینا حضرت امیر علیه السلام را خواهد دید پس فعلا وصال را انتخاب می کنیم.
نوبت به من که نفر چهارم بودم رسید. وقتی عکس را گرفتم و خواستم نگاه کنم ناخودآگاه سرم به طرف دیگر چرخید. وقتی چنین شد منقلب شدم و برخاسته به حجره خود رفتم. کنار در حجره نشستم و سرم را به دیوار تکیه دادم.
در یک لحظه دیدم مردی مقابل من نشسته و جوانی هم کنار و نزدیک من است. آن مرد خیلی با دقت و جدیت به من نگاه می کرد.
از جوان پرسیدم این مرد کیست؟
گفت: خودِ خودِ امیرالمؤمنین است.
دیدم تمام توصیفاتی که در خصوص شمایل حضرت نقل شده در وی آشکار است.
به خود آمدم و دیدم در حجره تنها هستم و چون هوای حجره غیر قابل تحمل بود دوباره به جمع طلبه ها آمدم که عکس به نفر هفتم رسیده بود.
آنها دیدند چهره من متغیر شده و حالم دگرگون است پرسیدند چه شده؟ من چیزی نگفتم اما پس از اصرار چون نباید دروغ گفت به ایشان گفتم: شما به وصال این زن رسیدید؟ گفتند: ای آقا وصال کدام است؟ ما به عنوان شوخی این مطلب را پیش کشیدیم. گفتم: من الآن به خدمت امیرالمؤمنین علیه السلام رسیدم.
همه دگرگون شدند و عکس را تکه تکه کردند و سید اسماعیل به شیخ حیدرعلی گفت: آشیخ! دیگر از این شوخی ها نکن که ما در این امتحان مردود شدیم.
گرمای نجف به حدی بود که شبها تا نصف بدن و گاهی تا زیر گردن در آب فرو میرفتیم و در نور چراغ نفتی تا صبح مطالعه میکردیم. بعد از دیدار با امام (ع) کتابها را که باز میکردم فکر می کردم قبلا آنها را خوانده ام!
منبع: یاد یار، ۱۶۰ خاطره از استاد علامه جعفری




نظر شما